حكما، فيلسوفان و دانشمندان از ديرباز به پديده عشق علاقه‌مند بوده‌اند، اما تا امروز تعريف دقيق و فراگيري از عشق که بتواند همه را قانع بسازد ارايه نگرديده است. برخي معتقدند که به‌طور غريزي عشق را مي‌شناسند. بنابراين اصلاً زحمت تعريف کردن آن‌را به خود نمي‌دهند. اما در سال‌هاي اخير دانشمندان تحقيق‌هاي گسترده‌اي درباره عشق صورت داده و به يافته‌هاي بسيار جالبي نيز دست يافته‌اند و نظريه‌پردازان صاحب کلامي افلاطون و پورسينا گرفته تا فرويد، مازلو، استنبرگ و . . . فرضيه‌هاي جالبي در مورد عشق ارايه داده‌اند. همچنين به‌واسطه آزمايش‌هاي گوناگون تفاوت‌هاي ابراز عشق در دو جنس مرد و زن مشخص گرديده، براي مثال مشخص شده است که زنان در عشق به دوستي و منافع مشترک بيشتر بها مي‌دهند و بيشتر از مردها از حسادت رنج برده و وابستگي بيشتر به فرد مقابل خود پيدا مي‌کنند. هرچند ارايه تعريف واحدي از عشق مشکل مي‌باشد اما مي‌توان گفت: عشق نوعي دلبستگي ميان دو انسان و يا انسان و يک حيوان و يا شي است که انواع مختلفي دارد.

 

هرچه گويم عشق را شرح و بيان                            چون به عشق آيم خجل گردم از

گرچه تفسير زبان روشنگرست                            ليک عشق بي‌بيان روشن‌ترست

 مقدمه:

وقتي در مورد عشق صبحت مي‌کنيم يا مطلبي مي‌خوانيم يا چيز جديدي مي‌شنويم ناخودآگاه تصور ما به حالتي شيرين از با هم بودن و با هم ماندن جلب مي‌شود. براي عشق نمي‌توان توصيف و يا توضيحي ارايه داد. زيرا هرکس با ديدگاه خاص و با توجه به روحيه و طرز فکري که ويژه خودش مي‌باشد براي عشق دليل مي‌آورد و يا آن‌را زيبا و خوب و يا عاملي دردسرساز توصيف مي‌کند.

عشق در اشکال مختلف مي‌تواند وجود داشته باشد اما تجلي‌اي از آن از سپيده دم تاريخ مکتوب، انسان را محصور خود کرده و آن عشق ميان دو انسان است. وقتي که عاشق هم مي‌شوند. عشقي که بيشتر از آن به‌عنوان عشق پرشور يا رمانتيک نام برده‌اند. قديمي‌ترين شعر عاشقانه موجود در هجدهمين سلسله پادشاهي مصر باستان سروده شده است. نکته عجيب در اين‌باره اين است که چطور ترانه‌ها که بالغ بر 3500 سال پيش سروده شده است شامل احساس‌ها و واژه‌هايي هستند که هنوز در بسياري از ترانه‌هاي عاشقانه فعلي نظير آن‌ها را مي‌توان يافت. فرهنگ نوين قرن نهم الاسمايي مدت‌ها در بين عرب‌هاي باديه‌نشين سفر کرد تا اطلاعاتي درباره ريشه و تعريف‌هاي مختلف کلمه عشق بيابد. در بين نوشته‌هاي او نوشته زير قابل تامل است. «از عربي باديه‌نشين درباره عشق پرسيدم و او گفت: عشق به قدري والا و متعالي است که ديده نمي‌شود و از چشمان مردمان پنهان است و به همين دليل مانند سنگ چخماق در سينه پنهان شده است و وقتي که روشن شود آتشي برپا مي‌کند. اين آتش مادامي که تک و تنها باشد پنهان مي‌ماند».

 

 

 

 

ديدگاه افلاطون به عشق:

اولين کسي که خارج از سنت ادبي تحليل قانون‌مندي از نتايج روان‌شناختي عشق ارايه داد افلاطون بود. او مشخص کرد که عاشق شدن و دچار مرض عشق بودن تقريباً همواره با هم رخ مي‌هد. افلاطون در رساله مدروس اين طور بيان مي‌کند که وقتي کسي معشوقش را مي‌بيند روحش به ياد وضعيت تکامل يافته‌اي مي‌افتد که قبل از تولد از آن برخوردار بوده است. اين يادآوري باعث تجديد روح مي‌شود که از آن به‌صورت رشد مجدد بال‌ها تعبير مي‌شود همزمان با رشد بال‌ها، روح به تپش مي‌افتد و با احساس‌هايي مانند عذاب وجدان، آزردگي، درد و . . . به ستوه مي‌آيد. البته روح به‌طور همزمان لذت را هم تجربه مي‌کند. زيرا درد با خاطره اوليه تکامل ارتباط دارد. فردي عاشق به‌خاطر شيدايي و شوريدگي‌اش شب‌ها خوابش نمي‌برد و روزها آرام و قرار ندارد.

 

نظر پورسينا از عشق:

توصيف پورسينا از عشق نسبتا مفصل است. پورسينا يقين دارد که عشق يک بيماري باليني است. او مانند جالينوس تعيين دارد که نشانه‌هاي عشق در بدن محصول عدم تعادل شيميايي است که عواملي روان‌شناختي به‌خصوص وسواس فکري درباره معشوق سبب‌ساز آن هست. هنگام بروز عشق قدرت منطق و استدلال کاملاً دچار ضعف و سستي مي‌شود. تفکر به توهم تبديل مي‌شود و اختلال در وضع روحي و احساسي به‌صورت روان‌پريشي آشکار مي‌شود.

 

ديدگاه ابن‌حازم به عشق:

ابن‌حازم در 994 ميلادي متوجه شد که چندين نوع مختلف عشق وجود دارد. عشق روحاني، عشق خانوادگي، عشق دوستانه و تنها يک عشق وجود دارد که همراه با اختلال عاطفي است. در هيچ يک از انواع ديگر عشق چيزي مثل اين روي نمي‌دهد. مشغول شدن ذهن، برهم خوردن قوه استدلال، ماليخوليا، ناآرامي خلق و خو، تغيير طبع و تنش طبيعي، بي‌حوصلگي، شکوه و ناله و تمام ديگر نشانه‌هاي يک پريشاني حالي عميق که با عشق پرشور همراه است. بنابراين عشق به گونه‌اي تناقض در يک بيماري مزمن گيج کننده «مرضي لذت بخش» و «ناخوشي‌اي دلپذير» است و اکثر نشانه‌هاي فردي عشق را توصيف مي‌کنند مانند: نگاه خيره تفکر برانگيز، کم حوصلگي، کم حرفي مفرط، علاقه شديد به تنهايي، ضعف و لاغري، گريه و زاري و بي‌خوابي.

 

ديدگاه فرويد به عشق:

در قرن نوزدهم علاقه پزشکان به عشق بسيار کاهش و در عوض به جنسيت بسيار افزايش يافت. که نقطه اوج آن را در آثار روان‌کاوانه زيگموند فرويد مي‌توان يافت. او بر اين عقيده بود که کليه اختلال‌هاي روان‌شناختي نتيجه يا پيامد تخيل‌هاي جنسي پس‌رانده شده‌اند. يکي از فرض‌هاي مسلم نظريه روان‌کاوي غريزه اصلي است که به اروس معروف است. اين فرض معادل آن چيزي است که در زبان غير تخصصي به آن غريزه حيات مي‌گويند که مناسب درک هدف‌هاي تکاملي نظير بقا و توليد مثل است. در روان‌کاري فرويد، عشق پيامد ثانوي ميل جنسي سرخورده است. بر اين اساس از نظر فرويد، عشق تنها نوعي خودفريبي است. براي اين مسأله دو دليل وجود دارد. اول آن‌که عاشق شدن تاحد زيادي متأثر از يادگيري و تجربه فرد است. بدون توانايي شناخت علل واقعي عشق، تلاش ما منحصر به مجموعه توجيه‌هايي درباره عشق خواهد بود که ارتباطي با هر آن چه که در واقعيت مي‌گذرد نخواهد داشت. دوم آنکه باورهايي در مورد رابطه عاشقانه و عشق رومانتيک به ما اجازه مي‌دهد تا واقعيت و ماهيت دردسرساز دلبستگي‌هايمان را پنهان کنيم.

عشق از ديد مازلو:

مازلو عشق را به دو گروه تقسيم مي‌کند. يک نوع عشق که عشق خودخواهانه، تسخيري و حريص است. در اين عشق نيازهاي برآورده نشده فرد دخيل است. يعني فرد ديگران را به اين دليل دوست دارد که نيازهايش را ارضا کند. مازلو اين عشق را، عشق کمبود مي‌نامد. عشق کمبود مثل اعتياد به داروهاست. فرد خود را به ديگري مي‌آويزد و به‌دليل نابسندگي خود نمي‌تواند بدون ديگري هيچ کاري انجام دهد. در واقع همان‌طور که اعتياد به دارو در طبقه پايين شايع است، اعتياد به اين عشق نيز در طبقه متوسط و بالا شيوع دارد. به‌نظر مي‌رسد که عشق رمانتيک استرنبرگ همان عشق کمبودساز مازلو است. نوع ديگر عشق، عشق وجودي است. عشقي بالغ و فروتن که برا ساس عشق به‌وجود ديگر بنا مي‌شود. باز و خودمختار است. متکي به خويش است و آزادانه ارزاني مي‌شود. عشق وجودي بدون شک ارزشمندتر، بالاتر و باشکوه‌تر از عشق کمبود است. براي اين نوع از عشق آزادي تمام عيار لازم است و منظور از آزادي اين است که فرد بي‌همتايي دروني روز ديگري را به تمامي پذيرفته است. ميل به سخاوت و تمايل به بخشش و خشنود کردن ديگري در اين عشق ديده مي‌شود.

 

عشق از ديد فرانكل:

فرانكل معتقد است، عشق تنها شيوه‌اي است كه با آن مي‌توان به اعماق وجود انساني ديگر دست يافت. هيچ‌كس توان آن را ندارد جز از راه عشق به جوهر وجود انساني ديگر آگاهي كامل يابد. جنبه روحاني عشق است كه ما را ياري مي‌دهد تا صفات اصلي و ويژگي‌هاي واقعي محبوب را ببينيم و حتي چيزي را كه بالقوه در اوست و بايد شكوفا گردد درك كنيم. علاوه بر اين عاشق به قدرت عشق توان مي‌يابد كه معشوق را در آگاه شدن از استعداد‌هاي خود و تحقق بخشيدن به آن‌ها ياري كند. در روش ويژه فرانكل (معنادرماني) عشق عاملي پديده‌زا نيست كه از سايق يا غريزه‌ي جنسي مشتق شده باشد. همچنين عشق شكل اعتلا يافته‌ ميل جنسي نيز نيست. بلكه عشق خود مانند ميل جنسي پديده‌اي اصلي و بنيادي است. ميل جنسي آنجايي جايز و حتي مقدس است كه حامل و ناقل عشق باشد. بنابراين عشق تنها اثر جنبي چنين ميل جنسي نيست بلكه ميل جنسي شيوه‌اي است براي ابراز نهايت ه،مدمي و تعارضي كه عاشق طالب آن است. و اينكه براي رسيدن به معني زندگي در رنج است.

 

استنبرگ و نظريه مثلث عشق

نظريه استنبرگ به‌عنوان نظريه مثلث عشق شناخته شده است وي فرض را بر اين مي‌گيرد که عشق معمولا از سه عنصر صميميت (نزديکي)، اشتياق شديد (هوس) و تعهد تشکيل شده است. تجربه عشق شامل عملکرد اجزا صميميت و هوس و تعهد مي‌باشد که براي دستيابي به يک رابطه سالم و پايدار بايد اعتدال را ميان اين سه عنصر برقرار ساخت. تعهد يعني اينکه: تا چه اندازه شما خود را وقف آن مي‌کنيد که رابطه‌تان را شاداب و باطراوت نگه داريد؟ تا چه اندازه به يارتان صادق مي‌باشيد؟ تعهد، شامل مسئوليت‌پذيري و وفاداري و وظيفه‌شناسي مي‌باشد تعهد در روابط به اين معناست که اکثر مانع‌ها و مشکل‌ها را مي‌توان با کمک يکديگر از ميان برداشت.

صميميت: نزديکي در رابطه. اموري که شما و يارتان در آن سهيم مي‌باشيد اما فرد ديگري از آن‌ها خبر ندارد. رازها و تجربه‌هاي فردي و مشترک، احساس راحت بودن در کنار يار، بيان راحت عقيدها و نقطه نظرهاي خود و صميميتي فراتر از نزديکي جنسي و فيزيکي.

هوس (شهوت): انرژي بخش رابطه مي‌باشد. هوس، شهوت و تمايل‌هاي جنسي رمانتيک بودن. اشتياق براي در کنار هم بودن و رفع سريع مانع‌ها براي وصال. احساس‌هاي شديد، جاذبه جنسي.

اکنون به ابعاد متفاوت عشق در شرايط وجود و يا فقدان سه خصيصه فوق در يک رابطه توجه کنيد:

تعهد + صميميت و فقدان هوس: اين رابطه در خطر فروپاشي قرار ندارد، اما نيازمند خلاقيت و انگيزه براي شعله‌ور ساختن مجدد عشق مي‌باشد.

تعهد + هوس و فقدان صميميت: اين رابطه عذاب‌آور است. گاهي اوقات انگيزه شديدي آن‌ها را جذب يکديگر مي‌کند. اما سرانجام به ياس و ناکامي منجر مي‌گردد. چون قادر به آن نمي‌باشد که رابطه‌شان را عميق‌تر سازند يا آن که فکرها و علاقه‌ها و آرزوهاي قلبي يکديگر را بشناسند.

صميميت + هوس و فقدان تعهد: يک شبه رابطه است. کنش و شوق شديد حکم فرماست اما عدم امنيت از آن که رابطه تا چه مدت دوام خواهد آورد, هردو فرد را مايوس مي‌کند.

در راستاي قاعده مثلث استنبرگ سه شکل را مي‌يابيم که با روابطي درد آور، عذاب‌آور عميقا ناراحت کننده همراه است:

هوس و فقدان صميميت و تعهد: عشق شيدايي، دلباختگي. بر اثر اشتياق مطلق پديد مي‌آيد و شروع ناگهاني داشته به همان سرعت محو مي‌شود. نوعي عشق است که با وسواس و آرمان‌گرايي همراه است.

نتيجه حاصل عشق ابلهانه مي‌باشد و مي‌توان پيش‌بيني کرد که هميشه ناخوشايند است. تعهد و فقدان هوس و صميميت: عشق پوچ‌وار که تنها با احساسي از تعهد مذهبي يا اجتماعي تداوم مي‌يابد.

هوس + صميميت + تعهد: عشق کامل و مطلوب داراي منطق دورني خوشايند مي‌باشد.

 

مدل هرمي جانسون:

جانسون مدل استنبرگ را قبول دارد، اما آن را کامل نمي‌داند. به‌نظر جانسون عنصر چهارم، عنصر معنوي و روحاني است که اگر نباشد مدل عشق کامل نيست. معنويت به معناي جستجو و يافتن معناي زنده زندگاني است. قسمتي از ما که از خود زندگي بزرگ‌تر است اگر اين عامل به سه عامل استنبرگ اضافه شود مدل هرمي جانسون به‌دست مي‌آيد.

 

لوييس و چهار عشق:

لوييس در کتاب خود به‌نام چهار عشق که در سال 1960 منتشر کرد چهار شکل عشق را از هم تميز داد. آگاپه (عشق نوع‌دوستي)، آفکسيون (عشق دلبستگي)، فيلياس (عشق دوستي)، و اردس (عشق شيداگونه)، همچنين جان‌لي پس از تجزيه و تحليل در آثار داستاني و غير داستاني مختلف که از عصر‌ کلاسيک شروع شده بود توانست شش نوع عشق را از هم تميز دهد که عبارتند از: اروس (عشق شاعرانه)، استرج (عشق عاطفي)، لودوس (عشق سرسري و بدون تعهد)، آگاپه (عشق نوعدوستانه)، پراگما (عشق واقع‌گرايانه)، و سرانجا مانيا (عشق روان‌شيدايي) هر چند افراد تمايل دارند داراي يک سبک دوست داشتن مسلط باشند اما در عمل هرگز اين اتفاق نمي‌افتد. در واقع نوع عشقي که فرد تجربه مي‌کند، همزمان با پيشرفت رابطه امکان دارد تغيير کند و احتمال آن مي‌رود که انواع مخلتفي از عشق با الگوهاي مختلف تجربه شود.

 

سبک‌هاي مختلف عشق

در زير به سبک‌هاي مختلف عشق با توضيحي کوتاه در مورد هر يک از آن‌ها اشاره مي‌شود.

اروس  (عشق شهواني): عشق به زيبايي، فاقد منطق، عشق فيزيکي که به‌واسطه جذابيت و کشش‌هاي جسماني و يا ابراز آن به‌طور فيزيکي نمايان مي‌گردد. همان عشق در نگاه اول که با شدت آغاز شده و به‌سرعت فروکش مي‌کند.

لودرس  (عشق تصنعي): اين عشق بيشتر متعلق به دوران نوجواني مي‌باشد. عشق‌هاي رمانتيک و زودگذر، لودرس ابراز ظاهري عشق مي‌باشد. کثرت‌گرا نسبت به شريک عشقي.

فيلو  (عشق برادرانه): عشقي که مبتني به پيوند مشترک مي‌باشد. عشقي که بر پايه وحدت و همکاري بوده و هدف آن دستيابي به منافع مشترک مي‌باشد.

استورگ  (عشق دوستانه وابسته به احترام و نگراني نسبت به منافع متقابل): در اين عشق همنشيني و همدلي بيشتر نمايان مي‌باشد. صميمانه و متعهد، رابطه درازمدت است. پايدار بادوام و فاقد شهوت.

پراگما  (عشق منطقي): اين مختص افرادي است که نگران اين موضوع مي‌باشند که آيا فرد مقابلشان در آينده پدر يا مادر خوبي براي فرزندانشان خواهند بود؟

مانيا  (عشق افراطي): انحصارطلب، وابسته و حسادت برانگيز، شيفتگي شديد به معشوق اغلب فاقد عزت‌نفس، عدم رضايت از رابطه دردسرساز و وسوسه‌گونه.

اگيپ  (عشق الهي): عشق فداکارانه و از خودگذشته. عشق نوع‌دوستانه (تمايل به انجام دادن کاري براي ديگران بدون چشم داشت) عشق گران‌قدر.

پژوهش‌هاي حاکي از آن مي‌باشد که زنان بيشتر به عشق از نوع پراگما، استورگ و مانيا و مردان به لودورس و اروس گرايش دارند.